سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

شعر زیبای خاص این روزها: فرستنده : مسعودم

خواب دیدم خواب اینكه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاك بود وای قبر من چه وحشتناك بود تا میان گور رفتم دل گرفت قبر كن سنگ لحد را گل گرفت ناله می كردم ولیكن بی جواب تشنه بودم تشنه یك جرعه آب بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود خسته بودم هیچ كس یارم نشد زان میان یك تن خریدارم نشد هركه آمد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت نه شفیقی نه رفیقی نه كسی ترس بود و وحشت و دلواپسی آمدند از راه نزدم دو ملك تیره شد در پیش چشمانم فلك یك ملك گفتا بگو نام تو چیست آن یكی فریاد زد رب تو كیست ای گنهكار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یك یك ببر در میان عمر خود كن جستج...
30 آبان 1391

خانه دوست کجاست؟

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خــــــانـــــه دوســــــت کــــــجـــــاســــــت؟
28 آبان 1391

باران پاییزی با بوی محرم

سلام دوست جونیاااا. چه روز عجیبی بود. بوی نم خاک، رنگ زیبای پاییز، بارونی که جرجر داره میباره و محرمی که تازه رسیده و صدای نوحه های عاشورایی که با صدای غرش و گریه آسمون عجین شده. خیلی زیباست نه؟؟ دل من که کاملا داره به هم فشرده میشه. کلا محرم رو دوست دارم. به خصوص محرمی که تو فصل خنکی و سرما اومده باشه. نمیدونم شاید یاد قدیما میوفتم. وقتی ننبابا (مامان بابام) زنده بود. وقتایی که از روز اول محرم میرفتیم روستا و روز یازدهم محرم برمیگشتیم. خدا رحمت کنه ننبابامو. هرسال یه گوسفند نر بزرگ میکرد و به شوق امام حسین (ع) اول محرم میکشت و به امام زاده هدیه میکرد. ماههای محرم تمام مردم روستا در تکاپوی اماده کرده نذری واسه اول تا دهم محرم بودند. ...
25 آبان 1391

روز بارانی

سلام دوست جونیا. امروز یه روز بارونی خیلی قشنگه و من سرشارم از روحیه شاد و انرژی مثبت. از سر عصری صدای قشنگ رعد و برق کل آسمون شهر رو پر کرده و من واقعا دیگه داشت فراموشم میشد رعد و برق چه شکلی بود و فقط گفتم خدایا شکرت!!!  بعد از گذشت 2 ماه از فصل زیبای پاییز رنگ و بوی پاییز . زمستان به شهرمون نیومده و یا حداقل من اینجور تصور میکنم. چون رنگ و بوی هوا مثل بهار شده تا پاییز. هوا هم نه سرده نه گرم. امروز هوا بی نهایت زیبا و ملس شده و صد البته دو نفره. اما طبق روال همیشگی نفر دوم من نیست. و دل صابمرده من حسابی واسش تنگیده. پس از چند سال یاد اون شب بارونی افتادم. شب عید غدیر که مراسم خواستگاری کنون دونفره همسری از اینجانب صورت گرفت. ...
25 آبان 1391